حكيم ابوالقاسم فردوسى
989
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه گيتى فراوان نماند بكس * بىآزارى و داد جوييد و بس بدين گيتى اندر نشانه منم * سر راستى را بهانه منم كه چندان سپه كرد آهنگ من * هم آهنگ اين نامدار انجمن از ايدر برفتم باندك سپاه * شدند آنك بدخواه بد نيك خواه يكى نامدارى چو خاقان چين * جهاندار با تاج و تخت و نگين بدست من اندر گرفتار شد * سر بخت تركان نگونسار شد مرا كرد پيروز يزدان پاك * سر دشمنان رفت در زير خاك جز از بندگى پيشهء من مباد * جز از راست انديشهء من مباد نخواهم خراج از جهان هفت سال * اگر زير دستى بود گر همال بهر كاردارى و خودكامهيى * نوشتند بر پهلوى نامهيى كه از زيردستان جز از رسم و داد * نرانيد و از بد نگيريد ياد هر انكس كه درويش باشد به شهر * كه از روز شادى نيابند بهر فرستيد نزديك ما نامشان * بر آريم زان آرزو كامشان دگر هرك هستند پهلو نژاد * كه گيرند از رفتن رنج ياد هم از گنج ما بىنيازى دهيد * خردمند را سرفرازى دهيد كسى را كه فامست و دستش تهيست * بهر كار بىارج و بىفرّهيست هم از گنج ما رويشان بتوزيد فام * بديوانهاشان نويسيد نام ز يزدان بخواهيد تا همچنين * دل ما بدارد بآيين و دين بدين مهر ما شادمانى كنيد * بران مهتران مهربانى كنيد همان بندگان را مداريد خوار * كه هستند هم بندهء كردگار كسى كش بود پايهء سنگيان * دهد كودكان را بفرهنگيان بدانش روان را توانگر كنيد * خرد را ز تن بر سر افسر كنيد ز چيز كسان دور داريد دست * بىآزار باشيد و يزدان پرست بكوشيد و پيمان ما مشكنيد * پى و بيخ و پيوند بد بركنيد بيزدان پناهيد و فرمان كنيد * روان را بمهرش گروگان كنيد مجوييد آزار همسايگان * هم آن بزرگان و پر مايگان هر انكس كه ناچيز بُد چيره گشت * و ز اندازهء كهترى بر گذشت بزرگش مخوانيد كان برترى * سبك باز گردد سوى كهترى ز درويش چيزى مداريد باز * هر انكس كه هست از شما بىنياز بپاكان گراييد و نيكى كنيد * دل و پشت خواهندگان مشكنيد هران چيز كان دور گشت از پسند * بدان چيز نزديك باشد گزند ز دارنده بر جان آن كس درود * كه از مردمى باشدش تار و پود چو اندر نوشتند چينى حرير * سر خامه را كرد مشكين دبير بعنوان برش شاه گيتى نوشت * دل داد و دانندهء خوب و زشت خداوند بخشايش و فرّ و زور * شهنشاه بخشنده بهرام گور سوى مرزبانان فرمانبران * خردمند و دانا و جنگى سران بهر سو نوند و سوار و هيون * همى رفت با نامهء رهنمون